تبليغاتX
هبه
























هبه

وقتی نشونی فرستنده، نشونه توئه؛ هدیه ات هر چی می خواد باشه، باشه؛ آخه قبولت دارم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

یه مدتی بود که موقعی که اذان رو می شنیدم و می رفتم توی نمازخونه جمع و جور محل کارم، خیسی زمین توجهم رو جلب می کرد؛ راستش یه جورایی بدم می اومد؛ حس خوبی نسبت بهش نداشتم.

تا اینکه این دفعه وقتی وضو گرفتم و رفتم توی اتاق؛ و درست وقتی داشتم جانمازم رو راست و ریس می کردم، دیدم همه جای نماز خونه خیس نیست؛ یعنی هیچ وقت خیس نبوده؛ این سجده گاهه که خیسه، دور و بر مهر و محل پهن کردن جانماز ...

انگار تازه دوزاریم افتاده باشه ...

یا آب وضوی نفر قبلی از بین محاسنش روی جانماز ریخته، یا اشک چشماش زمین رو خیس کرده؛ در هر دو صورت فرقی نداره؛ فهمیدم دیگه نسبت به این خیسی حس بدی ندارم، برعکس دوست دارم این زمین تر رو با دستام لمس کنم.


بابت اینکه پیش کسایی کار می کنم که نماز می خونن؛ کسایی که اول وقت نماز می خونن، کسایی که آب وضوشون رو خشک نمی کنن، و کسایی که وقتی سر سجاده ات چشماشون خیسه؛ انقدری که اشکشون روی زمین می ریزه، و بابت اینکه سجاده ام آب نور و اشک شوقه ...

ممنون آخدا 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 12:35 توسط گیرنده|

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

نشسته درست روبروم؛ پشتش به منه و همین باعث میشه من خوب قیافه بچه فوق العاده معصوم توی بغلش رو ببینم؛ بچه ای که پرِ پر 4 یا 5 ماه داره. با چشمای بازش خیره شده به جمعیت؛ خب واضحه که توی این عمر کوتاهش این اولین باره که یه همچین جمعیتی رو توی لباس سیاه می بینه که دارن مثل ابر بهار اشک می ریزن و به سر و سینه می کوبن. همین طور نگاه نافذ کوچکش رو می چرخونه و عین یه ناظر که کسی هم بهش توجهی نداره، همه رو از نظر می گذرونه.

یه مدت که می گذره، انگار گرمای فضا طاقتش رو طاق می کنه؛ حالا تشنه اشه یا هر چیز دیگه نمی دونم؛ ولی بی طاقت میشه. بیطاقت می شه و شروع می کنه به غنّ و غون کردن. کمی توی بغل مامانش بالا و پایین میشه تا صداش کم بشه اما انگار فایده نداره، سینه مادرش رو به دهن می گیره و آروم آروم وسط صدای جیغ و شیون جمعیت چشماش سنگین میشه؛ نه تنها انگار هیچ شیونی نمی شنوه بالعکس؛ طوری خوابش می بره که انگار قشنگ ترین لالایی دنیاست که زیر گوشش خونده میشه.

چهره معصومش توی بغل مادر رنگ خواب میگیره؛ آرامش عجیبی داره؛ حتم دارم با تمام وجود هم سیرابه و هم امنیت کامل رو حس می کنه. مادر اونو از آغوشش توی رخت خوابی که از قبل براش مهیا کرده میگذاره، لرزه کوچکی به تنش می افته، اما با دست مادر که برای چند ثانیه روی سینه طفل می شینه این لرزه به آرامشی دوباره تبدیل میشه.

همین طور که به چهره آرومش نگاه می کنم دلم باز میشه؛ انگار یه چیزی ته ته خاطراتم زنده شده باشه

یادم نمیاد؛ ولی توی ذهنم تصور می کنم که منم؛ درست خود خود من؛ همونقدر ریزه میزه و ضعیف و کوچیک؛ که شیرم رو خوردم و با قشنگ ترین لالایی دنیا به خواب رفتم و حالا کنار ستون هیئت حس آرامش می کنم؛ انگار که این ستون؛ استوارترین ستون کل دنیاست.

صدای مداح اوج می گیره؛ به سینه می کوبم؛ با صدایی نزدیک به فریاد می گه به حق صاحب این جلسه حاجتت رو بخواه؛ حاجتم خودشه؛ اینو می دونه ولی ته ته دلم ازش تشکر می کنم.

برای مادری که برام در نظر گرفته و برای پدری که برام انتخاب کرده؛ برای پدر و مادری که یکی شون نوکر آقاست و یکی شون کنیز خانوم؛ برای تمام ثانیه هایی که با صدای لالایی شیون خودشون خوابیدم؛ برای تمام شیرهایی که با طعم اشک خودشون نوشیدم.

 
بابت اینکه توی یه خانواده ای به دنیا اومدم که خدا رو بشناسم؛ مسلمون بار بیام؛ شیعه باشم؛ شیعه دوازده امامی باشم؛ بچه هیئتی بشم؛ و دلم به ولایت گرم باشه؛

ممنون آخدا 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم آذر 1390ساعت 11:46 توسط گیرنده|

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام

نشستم تو تاکسی، یه خانمه نشسته کنارم و یه ریز راجع به جایی که باید پیاده بشه سوال می کنه.

منم مدام همون جواب واحد رو به زبونهای مختلف تحویلش میدم.

یه بار میگم سر خیابونی که می خواد بپیچه سمت فلان خیابون شما پیاده شو؛ یه بار می گم بعد از دوربرگردون میدون بیساری ما میریم سمت چپ شما پیاده شو برو سمت راست؛ یه بار میگم اصلا خودم بهتون میگم کجا پیاده شین - تازه در شرایطی اینو میگم که راننده هم بهش همین قول رو داده ؛ یه بار هم بهش میگم جلوی مغازه شهر صندل دقیقا جاییه که شما باید پیاده شی و ... و ... و ...

این برخی از سری جوابهای من به یه سوال خانمه؛ سوال بعدی در مورد نرخ کرایه است.

یه بار میگم هزار تومان؛ یه بار میگم بله شما پنج تومنی هم بدی این آقا چار تومن بهتون پس میده؛ یه بار میگم صد البته؛ اینا چون نرخشون واحده شما ده تومنی هم بهشون بدی بیشتر از هزار تومان بر نمی دارن؛ یه بارم میگم اوندفعه که شما ۱۳۰۰ دادی یا موقع خاصی از شبانه روز بوده یا سوار ماشین شخصی شدی وگرنه تمام مسافر کشای این خط نرخ مصوب رو می گیرن نه بیشتر و ... و ... و ...

خلاصه کل مسیر به این سوال های به وضوح تکراری و جواب های غیر واضح تکراری طی میشه.

خانمه از ون میپره پایین و میره؛ همین جور که داره دور میشه یاد دیالوگ دوست داشتنی مهران مدیری توی فیلم دایره زنگی می افتم. اونجا که به هر زبونی به زنش میگه "اون ماسماسک رو بگیر" زنه نمی فهمه منظور مدیری کدوم ماسماسکه و نتیجه این میشه که مدیری میگه " زن خنگم نعمتیه ها "


راستی!
بابت اینکه لااقل غالب اوقات ( و صد البته نه همیشه ) کارایی نمی کنم که ملت بعد از رفتنم بگن:
"زن خنگم نعمتیه ها"؛

ممنون آخدا

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 20:10 توسط گیرنده|

 

بسم الله الرحمن الرحیم

یه حس خیلی خیلی قوی بهم میگه:

پژمروندنم، رفت!!!

یه حس خیلی خیلی خیلی قوی تر از قبلی بهم میگه:

خدا رو شکر :)

یعنی من یه عمری طراوت داشتم که حالا احساس پژمرانده شدن می کنم دیگه. نه؟!

این یعنی دیدن نیمه پر لیوان :)


بابت یه عمر شادابی و طراوت؛

 ممنون آخدا

 

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 10:9 توسط گیرنده|

 

بسم الله الرحمن الرحیم

از بچگی اینطوری بودم؛ یعنی اگر دقیق تر بخوام بگم از ۴ سالگی به بعد.

قبلش اینطوری نبودم؛ هر دستپختی رو، هر خوراکی رو، هر غذایی رو که جلوم می گذاشتن با اشتها می خوردم و لذتش رو می بردم؛ ولی بعد همه چی عوض شد. دوست داشتنی ترین آدم زندگیم از دنیا رفت و دنیا به چشم چهار ساله ام تیره و تار شد، دیگه طعم هیچ غذایی به دلم ننشست، هیچ مزه ای زیر دندونم جا خوش نکرد، هیچ چی به کامم خوش طعم نشد و همین شد که مهر "بدغذایی" خورد به پیشونی ام.

به قول مامان اینا هر غذایی رو تجزیه تحلیل می کردم؛ بلکن کالبد شکافی. پیازداغای بدمزه اش رو یه گوشه میذاشتم، گوشت بدطعم رو یه سمت دیگه، سبزی قورمه سبزی رو برنمی داشتم، جگر جغلبغول رو جدا می کردم و خلاصه هر چی اون وسط مسطا می موند به اسم غذا می خوردم.

قصه ادامه داشت تا اینکه دوباره طعم دوست داشتن رو چشیدم؛ این دفعه طرف، مردنی نبود، تا همیشه قرار بود زنده باشه و همین باعث می شد که منم اطمینان کنم و با یه قوت قلب بیشتر به دست پختش دل ببندم. حالا خیلی چیزایی که قبلاً دوست نداشتم رو با لذت می خوردم، نه چون اون چیزا قبلا بد بودن و حالا خوب شدن، چون اون موقع دلیلی برای خوردنشون نبود ولی حالا هست.

یه دلیل قشنگ؛ اونم اینکه کسی که حالا دوستش دارم الکی چیزی جلوم نمی ذاره، هر چی میاره تو سفره ام کلی فایده داره، کلی برام خوبه، کلی چیز عایدم می کنه؛ و همین باعث میشه منم با خیال تخت بشینم پای سفره اش و یه دل سیر بخورم.

حالا اگه از این به بعد توی هبه، راجع به فایده مایده بعضی از این چیزایی که گذاشته تو سفره اش نوشتم، فکر نکنین سایت تغذیه راه انداختم، نه، می خوام از لذت خوردن، لذت مفید خوردنم بگم.


راستی، بابت سفره همیشه پهنت:

ممنونم آخدا

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 10:58 توسط گیرنده|


آخرين مطالب
» بابت همکارام ...
» بابت خانواده ام ...
» بابت عقلم ...
» بابت طراوتم ...
» بابت سفره ات ...
» بابت فرصتام ...
» بابت شنیدنام ...
» ...
» بابت دیدنام ...
Design By : Pars Skin